All student work
Reflection · Dari

پشت یک لبخند

لبخندی که با انگشت روی شیشهٔ خاک‌گرفتهٔ یک پنجره کشیده شده است

او همیشه می‌خندید. آن‌قدر زیاد که همه فکر می‌کردند هیچ غمی در زندگی‌اش ندارد. وقتی وارد اتاق می‌شد، اولین کسی بود که شوخی می‌کرد. من با خودم می‌گفتم: «چه آدم شاد و بی‌دغدغه‌ای!»

تا روزی که فهمیدم پشت آن لبخند، داستانی پنهان شده است. همیشه برایم سؤال می‌شد که چرا آدم‌ها گاهی احساسات واقعی‌شان را پنهان می‌کنند. آیا واقعاً آن‌قدر قوی بود، یا فقط تظاهر به قوی بودن می‌کرد؟

شاید آن روز فهمیدم که هیچ‌وقت نباید آدم‌ها را فقط از روی ظاهر و رفتارشان قضاوت کنم. به نظر من، انسان‌ها گاهی چیزهایی را از دیگران پنهان می‌کنند؛ نه همیشه از روی بدی، بلکه گاهی برای محافظت از خودشان. اگر بخواهم واضح‌تر بگویم، شاید هرکدام از ما بخشی از وجودمان را به دیگران نشان ندهیم.

شاید یکی ظاهری قوی داشته باشد، اما در باطن شکننده باشد. شاید یکی ظاهری خشمگین داشته باشد، اما قلبی نرم و مهربان. شاید هم کسی ظاهر مهربانی داشته باشد، اما درونش آن‌قدرها هم خوب نباشد. ما هیچ‌وقت نمی‌توانیم فقط با دیدن ظاهر یک انسان، تمام وجودش را بشناسیم.

هنوز هم که هنوز است، من او را با وجود تمام شکنندگی‌هایش، قوی‌تر از دیروز می‌بینم. شاید قوی بودن همیشه به معنی گریه نکردن یا نشان ندادن ناراحتی نباشد. گاهی قوی بودن یعنی با وجود تمام دردها، باز هم بتوانی لبخند بزنی و ادامه بدهی.

از آن روز به بعد، هر وقت کسی را می‌بینم که همیشه می‌خندد یا خودش را قوی نشان می‌دهد، دیگر زود قضاوتش نمی‌کنم. شاید پشت یک لبخند، غمی باشد که هیچ‌کس از آن خبر ندارد؛ شاید پشت سکوت یک آدم، هزار حرف ناگفته پنهان شده باشد.

آن روز فهمیدم که برای شناختن یک انسان، نباید فقط چیزی را ببینیم که او به ما نشان می‌دهد. شاید به همین دلیل است که هنوز این جمله را فراموش نکرده‌ام:

«آدم‌ها همیشه همان چیزی نیستند که نشان می‌دهند.»

More from ماه‌ملک غوری

Writer's page
کیک تولدی با شمع‌های روشن در اتاقی تاریک
Flash fiction · Dari

تنهایی

تنهایی من آدم عجیبی است. همیشه وقتی همه می‌روند، می‌آید و کنارم می‌نشیند. گاهی دوستش دارم، چون اجازه می‌دهد خودم باشم؛ گاهی هم از او متنفرم، چون…

6 October 2026

Read

More student work

See all
آینه‌ای قدیمی با قاب کنده‌کاری‌شده بر دیواری سفید
Flash fiction · Dari

آینه

هر صبح روبه‌روی آینه می‌ایستادم و صورتم را نگاه می‌کردم. یک روز از آینه پرسیدم: «مرا می‌شناسی؟» آینه ساکت ماند. لبخند زدم و گفتم: «طبیعی است؛ تو فقط…

پیراهنی گل‌دوزی‌شده که بر دیوار کهنهٔ یک خانه آویزان است
Flash fiction · Dari

حسرت

همیشه، هر وقت به دیدن مادربزرگم می‌رفتم، در گوشه‌ای از اتاق، پیراهنی آویزان بود. هیچ‌وقت آن را دور نمی‌انداخت. من بیشتر اوقات از آن پیراهن می‌ترسیدم…