All student work
Reflection · Dari

حافظه‌ی زنده‌ی یک شهر

گنبدهای مسجد و خانه‌های کاه‌گلی یک شهر قدیمی در نور طلایی آفتاب

تابستان بود. نور خورشید از بالای خانه‌ها به کوچه تابیده بود؛ نور طلایی‌رنگش از میان ساختمان‌های کهنه و دیوارهای بلند عبور می‌کرد. خانه‌های بلند باعث شده بودند سایه کوچه را فرا بگیرد. اگرچه خانه‌ها و شهر قدیمی بودند، اما روح‌های جوانی را در خود می‌پروراندند.

آدم‌ها یکی‌یکی از کنار هم عبور می‌کردند، بی‌آنکه نگاهشان به هم گره بخورد. مردی سطلی در دست داشت، پیرمردی آرام قدم برمی‌داشت و زنی با باری بر دوش، گویی تمام خستگی زندگی را حمل می‌کرد. هرکدام داستانی داشتند؛ داستانی که هیچ‌کس فرصت شنیدنش را نداشت. نسیمی آرام از میان کوچه گذشت و گرد و غبار سال‌های دور را با خود به حرکت درآورد. انگار هر سنگ این کوچه خاطره‌ای را در دلش نگه داشته بود؛ خاطره‌ی کودکی که روزی با خنده در همین کوچه دویده بود، جوانی که با هزار امید از اینجا گذشته بود و پیرمردی که حالا تنها با عصایش قدم برمی‌داشت و گذشته را در ذهنش مرور می‌کرد. من همان‌جا ایستاده بودم و به رفت‌وآمد مردم نگاه می‌کردم. برای لحظه‌ای احساس کردم زمان در این کوچه متوقف شده است؛ انگار فقط آدم‌ها عوض می‌شدند، اما کوچه همچنان همان کوچه بود، با همان دیوارها، همان سکوت و همان گنبدی که هر روز از دور مراقب زندگی مردم بود. در انتهای کوچه، گنبد بزرگ مسجد مانند نگهبانی خاموش بر شهر سایه انداخته بود. سال‌ها بود که همان‌جا ایستاده بود؛ شاهد آمدن کودکان و پیر شدنشان، شاهد خنده‌ها، گریه‌ها، خداحافظی‌ها و بازگشت‌هایی که گاهی هرگز اتفاق نمی‌افتاد.

با خود فکر کردم شاید شهرها هم قلب دارند. قلبشان در خیابان‌های مدرن نمی‌تپد، بلکه در همین کوچه‌های قدیمی زنده است؛ جایی که هر دیوار، هر پنجره و هر سنگ، داستانی برای گفتن دارد: داستان‌هایی از امید، انتظار، عشق، فراق و زندگی. وقتی از کوچه خارج شدم، برای آخرین بار به پشت سرم نگاه کردم. گنبد هنوز در سکوت ایستاده بود و مردم همچنان در رفت‌وآمد بودند؛ گویی هیچ‌چیز تغییر نکرده است. اما من می‌دانستم که هر کسی که از این کوچه عبور می‌کند، تکه‌ای از خودش را در آنجا می‌گذارد و تکه‌ای از تاریخ را با خود به خانه می‌برد. شاید به همین دلیل است که بعضی کوچه‌ها هیچ‌وقت فراموش نمی‌شوند؛ چون فقط مسیر عبور نیستند، بلکه حافظه‌ی زنده‌ی یک شهرند.

More from سحر رضایی

Writer's page
آینه‌ای قدیمی با قاب کنده‌کاری‌شده بر دیواری سفید
Flash fiction · Dari

آینه

هر صبح روبه‌روی آینه می‌ایستادم و صورتم را نگاه می‌کردم. یک روز از آینه پرسیدم: «مرا می‌شناسی؟» آینه ساکت ماند. لبخند زدم و گفتم: «طبیعی است؛ تو فقط…

6 October 2026

Read

More student work

See all
کیک تولدی با شمع‌های روشن در اتاقی تاریک
Flash fiction · Dari

تنهایی

تنهایی من آدم عجیبی است. همیشه وقتی همه می‌روند، می‌آید و کنارم می‌نشیند. گاهی دوستش دارم، چون اجازه می‌دهد خودم باشم؛ گاهی هم از او متنفرم، چون…

پیراهنی گل‌دوزی‌شده که بر دیوار کهنهٔ یک خانه آویزان است
Flash fiction · Dari

حسرت

همیشه، هر وقت به دیدن مادربزرگم می‌رفتم، در گوشه‌ای از اتاق، پیراهنی آویزان بود. هیچ‌وقت آن را دور نمی‌انداخت. من بیشتر اوقات از آن پیراهن می‌ترسیدم…