All student work
Flash fiction · Dari

آینه

آینه‌ای قدیمی با قاب کنده‌کاری‌شده بر دیواری سفید

هر صبح روبه‌روی آینه می‌ایستادم و صورتم را نگاه می‌کردم.

یک روز از آینه پرسیدم: «مرا می‌شناسی؟»

آینه ساکت ماند.

لبخند زدم و گفتم: «طبیعی است؛ تو فقط چهره‌ام را می‌بینی.»

اما همان لحظه فهمیدم: من هم سال‌هاست همین کار را با خودم می‌کنم.

More from سحر رضایی

Writer's page
گنبدهای مسجد و خانه‌های کاه‌گلی یک شهر قدیمی در نور طلایی آفتاب
Reflection · Dari

حافظه‌ی زنده‌ی یک شهر

تابستان بود. نور خورشید از بالای خانه‌ها به کوچه تابیده بود؛ نور طلایی‌رنگش از میان ساختمان‌های کهنه و دیوارهای بلند عبور می‌کرد. خانه‌های بلند باعث…

6 October 2026

Read

More student work

See all
کیک تولدی با شمع‌های روشن در اتاقی تاریک
Flash fiction · Dari

تنهایی

تنهایی من آدم عجیبی است. همیشه وقتی همه می‌روند، می‌آید و کنارم می‌نشیند. گاهی دوستش دارم، چون اجازه می‌دهد خودم باشم؛ گاهی هم از او متنفرم، چون…

پیراهنی گل‌دوزی‌شده که بر دیوار کهنهٔ یک خانه آویزان است
Flash fiction · Dari

حسرت

همیشه، هر وقت به دیدن مادربزرگم می‌رفتم، در گوشه‌ای از اتاق، پیراهنی آویزان بود. هیچ‌وقت آن را دور نمی‌انداخت. من بیشتر اوقات از آن پیراهن می‌ترسیدم…