
همیشه، هر وقت به دیدن مادربزرگم میرفتم، در گوشهای از اتاق، پیراهنی آویزان بود. هیچوقت آن را دور نمیانداخت. من بیشتر اوقات از آن پیراهن میترسیدم؛ نمیدانستم چرا، اما حضورش در آن اتاق برایم سنگین بود. یک روز که دوباره به دیدنش رفتم، بالاخره پرسیدم: «مادربزرگ، این پیراهن مال کیست؟» چشمهایش پر از اشک شد. قطرهای از گوشهی چشمش پایین آمد و روی زمین افتاد. چند لحظه سکوت کرد و آب دهانش را قورت داد؛ انگار کلمات جایی در گلویش گیر کرده بودند و نمیتوانست آنها را بیرون بیاورد. بعد فهمیدم. آن پیراهن، مال دخترش بود؛ همان پیراهنی که آخرین بار، وقتی خودش را از دره پایین انداخت، بر تن داشت. مادربزرگ آن را نگه داشته بود؛ شاید برای اینکه دختر عزیزدردانهاش را فراموش نکند، شاید هم برای اینکه هر بار چشمش به آن پیراهن میافتد، به یاد ظلمی بیفتد که در حق دخترش کرده بود و با پشیمانی زندگی کند. اما دیگر چه فایدهای داشت؟ دختر رفته بود. و پیراهن مانده بود؛ آویزان در همان اتاق، مثل تکهای از یک زندگی که هیچکس نتوانسته بود به موقع نجاتش دهد.




