All student work
Story · Dari

زندان آرزوها

دریچهٔ کوچکی در دیوار سنگی یک اتاق تاریک که روشنایی روز از آن به درون می‌تابد

نگاه‌هایش با خشم به کف اتاق دوخته شده بود. می‌خواست فریاد بزند، می‌خواست از دیوارها بپرسد چگونه کودکی چون او را در خود زندانی کرده‌اند. اما آیا دیوارها گوش داشتند؟

نگاهش را از کف اتاق گرفت و به دیوار روبه‌رو خیره شد. هیچ راهی نبود. هیچ دَری جز همان که از شب گذشته بسته مانده بود.

آیا راه بازگشتی وجود داشت؟

آیا امکان این وجود داشت که از تصمیمش برگردد و برای خانواده‌اش توضیح دهد که فریبش داده‌اند؟

ولی باید زودتر می‌فهمید. یا شاید اشتباهش را می‌پذیرفت. اما آیا آن‌قدر بزرگ نشده بود که اشتباهاتش را گردن بگیرد؟ تصویر آن پسر از ذهنش گذشت، همان پسری که با چند کلمه، رؤیایی در سرش کاشته بود و بعد او را در میان همان رؤیا رها کرده بود. دست‌هایش را مشت کرد. کاش می‌توانست پیدایش کند و برای آخرین بار، سیلی محکمی بر صورتش نثار کند، شاید برای تمام چیزهایی که از او گرفته بود.

اما بعد چه؟

می‌توانست تقدیر را محکوم کند؟ همه‌چیز ممکن بود، اما هیچ‌کدام دردی را برایش دوا نمی‌کرد.

او حالا فهمیده بود که برای هر اشتباهی، همیشه راه بازگشتی وجود ندارد. دیگر مادری نبود که سرش را روی زانوهایش بگذارد، موهایش را شانه کند و با کلمات شیرین نوازشش کند. دیگر پدری نبود که هنگام ورود به خانه، تنها با صدا زدن نامش، تمام دنیا را به او ببخشد.

عبور کردن از مرز همیشه درباره‌ی زندگی دیگران نیست؛ بزرگ‌ترین عبور، عبور از مرزهای خودمان است؛ عبوری برای رسیدن به خواسته‌ای که بهایش گاهی آن‌قدر سنگین است که دیگر هیچ‌چیز توان جبرانش را ندارد.

اشک‌هایش چون شیر نهنگ بر آب می‌چکیدند. دستش را روی صورت خیسش کشید، اما اشک‌ها همچنان می‌آمدند.

آیا کسی بود که چشمی بینا و گوشی شنوا برای دردش بشود؟

از شب قبل او را به اینجا آورده بودند و در اتاقی تاریک محبوسش کرده بودند.

اما دیگر حتی اگر آزاد می‌شد، چه فایده‌ای داشت؟

او در زندانِ آرزوهای خودش گرفتار شده بود؛ زندانی که دیوارهایش از جنس حسرت بودند و قفل‌هایش از جنس انتخاب‌هایی که دیگر راه بازگشتی برایشان وجود نداشت.

حالا فقط یک نام داشت:

روسپیِ زیبا.

روشنایی روز از لای دریچه‌ی کوچکی به درون اتاق خزید و او را از میان افکار آشفته‌اش بیرون کشید. تازه فهمید ساعت‌ها روی زمین افتاده بود، بی‌حرکت، در حالی که زنجیرهای رؤیاهایش به دست‌وپایش بسته شده بودند.

دَر باز شد.

زنِ صاحبِ روسپی‌خانه وارد شد. نگاهی سرد به او انداخت و با لحنی آمرانه هشدار داد که برخیزد و خودش را آماده کند؛ کارش آغاز شده بود.

او برای لحظه‌ای به زن خیره ماند.

اما آیا شرافت در انتخابِ عمل معنا پیدا می‌کرد؟

اگر انتخابی در کار نباشد، آیا می‌توان هنوز از شرافت سخن گفت؟

زن پاسخی نداد. شاید اصلاً سؤال را نشنیده بود.

آیا می‌توان انسانی را برای عملی که انتخاب نکرده است، محکوم کرد؟

کسی نبود که پاسخی برای این پرسش‌ها داشته باشد. اما او نمی‌دانست که انسان‌ها هر روز چیزهای متفاوتی از خودشان را می‌فروشند؛ یکی افکارش را، دیگری هنرش را، یکی زمانش را، یکی جوانی‌اش را و دیگری بدنش را. شاید همه‌ی ما، به شکلی متفاوت، روسپیِ شرایط جامعه شده‌ایم. تفاوت فقط در این است که بعضی‌ها بدنشان را می‌فروشند و بعضی‌ها رؤیاهایشان را.

More from سحر صالح

Writer's page
پیراهنی گل‌دوزی‌شده که بر دیوار کهنهٔ یک خانه آویزان است
Flash fiction · Dari

حسرت

همیشه، هر وقت به دیدن مادربزرگم می‌رفتم، در گوشه‌ای از اتاق، پیراهنی آویزان بود. هیچ‌وقت آن را دور نمی‌انداخت. من بیشتر اوقات از آن پیراهن می‌ترسیدم…

6 October 2026

Read

More student work

See all
آینه‌ای قدیمی با قاب کنده‌کاری‌شده بر دیواری سفید
Flash fiction · Dari

آینه

هر صبح روبه‌روی آینه می‌ایستادم و صورتم را نگاه می‌کردم. یک روز از آینه پرسیدم: «مرا می‌شناسی؟» آینه ساکت ماند. لبخند زدم و گفتم: «طبیعی است؛ تو فقط…

کیک تولدی با شمع‌های روشن در اتاقی تاریک
Flash fiction · Dari

تنهایی

تنهایی من آدم عجیبی است. همیشه وقتی همه می‌روند، می‌آید و کنارم می‌نشیند. گاهی دوستش دارم، چون اجازه می‌دهد خودم باشم؛ گاهی هم از او متنفرم، چون…